سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
آب،آینه،آفتاب
آب،آینه،آفتاب


لینک دوستان

صدای پای آب
بازمانده تنهای تنها
خاطرات باور نکردنی یک حاج اقا
سرویس وبلاگ نویسی پارسی بلاگ
سایت تبیان
بچه های قلم
تالار گفتگوی تخصصی حسابداری
سایت حسابداران

لوگوی دوستان



تعداد بازدید

v امروز : 4 بازدید

v دیروز : 10 بازدید

v کل بازدیدها : 6120 بازدید

فهرست موضوعی یادداشت ها


14/8/90 :: 8:22 عصر

انتظار چیست؟ انتظار دست قاهر قدرتمند الهی ملکوتی است که باید بیاید و با کمک همین انسان ها سیطره ظلم را از بین ببرد و حق را غالب کند و عدل را در زندگی مردم حاکم کند و پرچم توحید را بلند کند. انسان ها را بنده ی واقعی خدا بکند. باید برای این کار آماده بود . . . انتظار، رها کردن و نشستن برای اینکه کار به خودی خود صورت بگیرد، نیست. انتظار، حرکت است. انتظار آمادگی است ..... انتظار فرج یعنی کمر بسته بودن، آماده بودن، خود را از همه جهت برای آن هدفی که امام زمان(عج) برای آن هدف قیام خواهد کرد، آماده کردن.

    مقام معظم رهبری - 27/5/1387


14/4/89 :: 10:24 صبح


زندگی‏نامه مبارزاتی مقام معظم رهبری 


بسم الله الرحمن الرحیم


 
رهبر انقلاب

در سال 1318 در مشهد متولد شدم. پیش از پایان دوره دبستان، تحصیلات علوم دینی را شروع و پس از طی دوره‏های معمول و حضور در درس اساتید سطح و خارج مشهد مانند «مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی» و «مرحوم آیت الله میلانی» در سال 1336 به نجف اشرف مشرف شدم.


علیرغم جاذبه درس‏های بزرگ و معروف آیات عظام حکیم، خوئی، شاهرودی، زنجانی و بجنوردی که در مدت کوتاه اقامتم در آن حوزه کهن از همه آنها بهره بردم بخاطر ضرورت‏های خانوادگی ناگزیر از مراجعت شدم؛ ولی اوائل سال 37 مشهد را به عزم سکونت در حوزه قم ترک کردم.


درس «مرحوم آیت الله العظمی بروجردی»، «حضرت آیت الله العظمی امام خمینی» و «آیت الله حائری» نخستین درس‏هایی بود که در آن حضور یافتم و تا سال 1343 که به مشهد بازگشتم نزد اساتید معروف قم، فقه و اصول و فلسفه را تلمذ کردم.


در سال 41 که نهضت عظیم اسلامی از حوزه آغاز شد جریان تند و پرجاذبه آن که هر کسی را به خود دعوت و در خود حل می‏کرد مرا که از پیش، اندیشه‏های روشنفکرانه و انقلابی را در ذهن و دل جای داده، و به آن به چشم آرمان و آرزویی عزیز نگریسته بودم، بطور طبیعی با خود می برد، و برد.




از جمله فعالیت‏هایی که یادآوری‏اش مرا راضی می‏کند کار مستمر من از سال‏های 46 و 47 در حوزه علمیه مشهد بر روی عده‏ای از طلاب و فضلای جوان است. کلاس‏های ویژه و مخفی اسلام‏شناسی که برای عده‏ای از این جوانان مستعد و پرشور تشکیل و تدریجاً توسعه می‏دادم


از اینجا فصل تازه زندگی من باز شد. بجز تلاشهای مداوم و معمول که بیشترین فعالیت عناصر جوان و مبارز آن روز حوزه را تشکیل می‏داد، نخستین مأوریت ویژه من بردن پیام امام برای آیت الله میلانی و علمای خراسان درباره برنامه درگیری محرم 42 و سپس عزیمت به بیرجند برای اجرای آن برنامه بود که همزمان در همه نقاط کشور اجرا می‏شد. اولین دستگیری من نیز در همین سفر انجام گرفت.


مقارن روزهای پر حادثه 10 و 12 محرم 83 (15 خرداد خونین) ، در بیرجند مرا دستگیر و به مشهد اعزام و در بازداشتگاه لشگر مشهد زندانی کردند.


پس از آزادی به قم بازگشتم و در اواخر همان سال (بهمن 42) برای مأموریتی مشابه به زاهدان رفتم، این سفر نیز سرنوشت مشابهی با سفر قبلی داشت. برنامه سخنرانی های پرشور و افشاگر از نیمه ماه با دستگیری من متوقف ماند.


پس از دستگیری مرا به تهران و در قزل‏قلعه زندانی کردند.


در سال 43 در قم طرح تشکیلات نوین حوزه و ایجاد یک سازمان سیاسی پنهان را با عده‏ای از مدرسین و فضلای معروف قم ریختیم. این تشکلیات پس از مدتی کشف و چند نفر از چهره‏های معروف آن دستگیر شدند و من و چند نفر دیگر مدتی در حدود یک سال متواری و پنهان بودیم.


پس از آنکه به مشهد برگشتم، ضمن ادامه شرکت در دروس عالی حوزه، به تدریس سطوح عالی و تفسیر اشتغال یافتم. مهمترین اشتغال من در این سالها (43 تا 46) فعالیت‏های پایه‏ای (ایدئولوژیک و سیاسی) در سطح حوزه و دانشگاه و به تدریج بعدها در سطح کلی جامعه در مشهد بود که در حقیقت سرچشمه اصلی بیشتر حرکت های تند انقلابی در همان سال‏ها و سال‏های بعد محسوب می‏گشت.


جلسات درسی بزرگ و پرجمعیت من در تفسیر و حدیث و اندیشه اسلامی، در دیگر شهرها و در تهران نیز نظایر زیادی نداشت. همین فعالیت‏ها به اضافه فعالیت‏های نوشتنی بود که به بازداشت‏های متوالی من در سالهای 46 و 49 منتهی شد.


از سال 48 که زمینه حرکت مسلحانه در ایران محسوس بود حساسیت و شدت عمل دستگاه‏های جاری رژیم پیشین نیز نسبت به من که به قرائن دریافته بودند چنین جریانی نمی‏تواند با افرادی از قبیل من در ارتباط نباشد، افزایش یافت.


سال 50 مجدداً و برای پنجمین بار به زندان افتادم. برخوردهای خشونت‏آمیز ساواک در زندان آشکارا نشان می‏داد که دستگاه از پیوستن جریان‏های مبارزه مسلحانه به کانون‏های تفکر اسلامی بشدت بیمناک است و نمی‏تواند بپذیرد که فعالیت‏های فکری و تبلیغاتی من در مشهد و تهران از آن جریان‏ها بیگانه و برکنار است.


رهبر انقلاب

پس از آزادی، دایره درس‏های عمومی تفسیر و کلاسهای مخفی ایدئولوژی و... گسترش بیشتری پیدا کرد.


در سال‏های میانه 50 و 53 فعالیت‏های حاد اسلامی و مبارزات پنهانی و نیز مبارزات پایه‏ای انقلابی در مشهد بر محور تلاش‏هایی دور می‏زد که در سه مسجد "کرامت"، "امام حسن(ع)" و "میرزا جعفر" انجام می‏یافت. مهم‏ترین کلاس‏های عمومی درس‏های تفسیر و ایدئولوژی من، در این سه مسجد تشکیل می‏شد و هزاران نفر را در هفته با تفکر انقلابی اسلام آشنا می‏کرد و آنها را نسبت به فداکاری و مبارزه بی‏قرار می‏ساخت. دقیقاً به همین دلیل نیز بود که این دو کانون مقاومت و روشنگری با یورش‏های وحشیانه ساواک تعطیل شد و بسیاری به جرم شرکت در آن یا کارگردانی جلسات آن به بازداشت یا بازجویی دچار شدند.


با تعطیلی این مراکز جو نارضایتی عمومی روشنفکران و نسل به پا خاسته در مشهد به من امکان می‏داد که جلسات کوچک و خصوصی را هر چه بیشتر گسترش دهم و در محیط‏های امن‏تر، آزادانه‏تر و بی‏پرده‏تر شور انقلابی را در جوان‏ها برانگیزم و به موازات آن دامنه فعالیت‏های خود را تا شهرهای دیگر خراسان و سایر نقاط کشور بگسترانم.


در همه این چند سال، طلاب و فضلای جوانی که از من آموخته بودند به شهرستان‏ها گسیل می‏شدند و آتش مقدس در حوزه‏ای وسیع‏تر منتقل می شد.


با استفاده از فرصتی استثنائی، یکی از جلسات بزرگ گذشته را زیر نام "درس نهج البلاغه" به طور هفتگی دوباره شروع کردم. این جلسه که در مسجد امام حسن(ع) مشهد تشکیل می‏شد مجدداً محور بیشترین تلاش اسلامی مبارزان شد و گفتار امام علی (ع) که با شرح و توضیح، تدریس و در جزوه‏های پلی‏کپی شده (به نام پرتوی از نهج البلاغه) دست به دست می‏گشت همچون برق صاعقه‏ای فضای گرفته شهر شهادت را روشن می‏ساخت. سال 53 برای من یادآور این حرکت علوی کوبنده است.


ساواک مشهد که نمی‏توانست آن مرکز عظیم تبلیغاتی را کانون تبلیغات انقلابی اسلامی ببیند و تحمل کند در فکر چاره بود، بارها مرا احضار و تهدید کردند. همواره جاسوس‏های خود را در اطراف خانه و مسیر من گماشتند، افراد بسیاری از نزدیکان و دست‏اندرکاران فعالیت‏های سیاسی و تبلیغاتی مرا بازداشت کردند، احساس کرده بودند که این تلاش عظیم تبلیغاتی نمی‏تواند از فعالیت‏های سیاسی پنهان جدا باشد. کوشیدند ارتباطات مرا کشف کنند و بالاخره در دی‏ماه 53 ناگزیر شدند با یورش به خانه‏ام مرا بازداشت و بسیاری از یادداشت‏ها و نوشتجات مرا ضبط کنند.


این ششمین و سخت‏ترین بازداشت من بود. به تهران و زندان کمیته مشترک در شهربانی فرستاده شدم و مدت‏ها در سلولی با سخت‏ترین شرایط و همواره با بازجویی‏های دشوار ـ در وضعی که فقط برای آنان که آن شرایط را دیده‏اند قابل فهم است ـ نگه داشته شدم.


در این بازداشت نیز مانند سال 50 چون ساواک ارتباط من با تلاش‏های پنهانی و نقش من در گردآوری نیروهای ضد رژیم و بسیج آنها را جدی می گرفت، شدت عمل و خشونتی جدی به خرج داد.


در پائیز سال 54 از زندان آزاد شدم و به مشهد برگشتم و دوباره همان تلاش و همان برنامه. البته دیگر هرگز به من امکان تشکیل کلاس‏ها و برنامه‏های عمومی داده نشد، همچنانکه از ده سال پیش از آن تا آخر، هرگز اجازه خروج از کشور به من داده نشده بود و داده نشد.


از جمله فعالیت‏هایی که یادآوری‏اش مرا راضی می‏کند کار مستمر من از سال‏های 46 و 47 در حوزه علمیه مشهد بر روی عده‏ای از طلاب و فضلای جوان است. کلاس‏های ویژه و مخفی اسلام‏شناسی که برای عده‏ای از این جوانان مستعد و پرشور تشکیل و تدریجاً توسعه می‏دادم، از جمله مهم‏ترین عواملی بود که جریان انقلاب اسلامی را در حوزه وسیع خود شدت و عمق می‏بخشید.


در سال 56 به اتفاق جمعی از برادران روحانی و فضلای بزرگ تهران و قم طرح جامعه روحانیت مبارز سراسر کشور را ریختیم که از نخستین پایه‏های حزب جمهوری اسلامی محسوب می‏گردد.


در اواخر 56 به دنبال دستگیری شبانه و بسیار خشونت آمیز مزدوران ساواک، برای مدت سه سال به "ایرانشهر" تبعید شدم که در اواسط 57 با اوج‏گیری مبارزات عمومی پایان یافت. پس از بازگشت از تبعیدگاه به مشهد رفتم و در صفوف مقدم مبارزات مردم قرار گرفتم.


در اواخر دی‏ماه 57 به فرمان امام به تهران آمدم و دریافتم که از سوی معظم له به عضویت شورای انقلاب برگزیده شده‏ام.


در اوایل اسفند 57 حزب جمهوری اسلامی را با اشتراک 4 نفر از برادران اعلام کردم و از آن پس به ترتیب در مسؤولیت‏های شورای مرکزی حزب، معاونت وزارت دفاع و نمایندگی شورای انقلاب در آن وزارتخانه، سرپرستی سپاه پاسداران و امامت جمعه تهران انجام وظیفه کرده‏ام.


از سال‏های 42 و 43 به کار نوشتن پرداختم. آثاری چند از تألیف و ترجمه دارم، بعضی چاپ شده است مانند "صلح امام حسن (ع)"، "مسلمانان در نهضت آزادی هندوستان"، "گفتاری در باب صبر"، "آینده در قلمرو اسلام"، "ادعانامه ای علیه تمدن غرب"، "از ژرفای نماز"، "طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن"، "زندگی سیاسی امام صادق(ع)"، "درست فهمیدن اسلام" و ... و تعدادی که هنوز در اختیار عموم قرار نگرفته است.


 







 


منبع: کتاب دیدگاهها ؛ نوشته سید علی خامنه‏ای رییس جمهور محبوب؛ انتشارات تشیع، قم: خرداد 1362؛ صص 1 تا 7.


 







 


تنظیم از گروه هنر مردان خدا - تبیان


24/8/88 :: 12:34 صبح

قبل از اینکه بخونی یه صلوات برای سلامتی امام زمان ومقام معظم رهبری sendکن:


از روزی که متولد شدم اسم شهید رو تو گوشم میخوندند حرف از شهامتشون بود،مدت اول فکر میکردم که اونا آسمانی اند ،اونا انرژی خارق العاده دارند ،بعد از اون سوالاتی که تو ذهنمون رشد میکرد:بخاطر چه رفتن؟چی جوری دل از خونه ،پدر ومادر (دوتا عزیز که هر چی ازشون بگم کم گفتم_آسمونی اند)،دوست نداشتن زندگی کنند؟نمیخواستند درس بخونند ؟فکر آیندشون نبودند؟به اجبار رفتند جبهه؟مگه جبهه چه خبر بود ؟


کم کم هر چی بزرگتر میشدم،جوابامو کم وبیش کامل میگرفتم ،یکی از اون کبوتر های پرواز کره "دایی"خودم هم که هنوز کامل از زندگیش چیزی نمیدونم اسمش عیسی بود،پنجشنبه که میشد با ذوق وشوق به طرف قبور شهدا میرفتم در راه رفتن که خودمو برای صحبت با دایی آماده میکردم هرچند که بخاطر اعمال یک هفتم خجالت میکشیدم ولی باز امیدوار بودم که پیش کسانی که لازم باشه شفاعتم کنه........الان میفهمم که همیشه میگن"شهدا زنده اند وما مرده"یعنی چه؟شاید تکراری باشه ولی این همه رفاه که ما داریم فقط برای اینه که شهدا از جون خودشون گذشتن .اگه اونا نبودن معلوم نبود که چه بلایی سرمون میومد.


اونا از جنس خودمون اند ،فقط آدمای مومن وحزب اللهی نبودند،همه نوع ادمی بوده .....اونا ادمای عادی بودند که هر وجب از خاکشون به جونشون بسته بود .


به هرحال بعضی وقتها این قدر محو دنیا میشه که یامون میره که اصلا یه شهیدی بوده که ما با خیال راحت زندگی میکنیم ،فکر کنم تابستون دو سال پیش بود یه طرحی تو ذهنم اومد(با خودم فکر کردم که شهدا برای ما همه کار کردن،جونشون دادن،اگر خدا کمک کنه یه نشریه با محوریت زندگی نامه شهدای منطقه خودمون حداقل یه دین کوچکی نسبت بهشون ادا کنم)مدتها بهش فکر کردم با افراد مختلف صحبت کردم اونا خیلی حاضر نبودند _اصلا نمیدونم چطوری به ذهنم خطور کرد؟خب بالاخره با هر زحمتی که بود ولی برای خودم هر شماره که میزدیم انگار یه باری از دوشم کمتر میشد هر چند اگر تا آخر عمر هم کار میردم خسته نمیشدم،ولی تعداد شماره ی نشریه به تعداد شهدامون نرسید (پنج شهید داریم )بخاطر اینکه دانشگاه ثبت نام کرده بودم نشد،این نشریه باعث شد که مراسم ولادت امام زمان_یادواره شهدا برگزار کنیم(چون من در یک روستا زندگی میکنم _برای یک روستا نشریه،یادواره ی شهدا،ولادت امام زمان یه کار خیلی بزرگه ولی اینا ما انجام ندادیم خداییش همش شهدا کمک کردن .


"در ضمن اگر دل نوشته ای در مورد شهدا دارید در قسمت نظرات بنویسید تاحداقل .....ما استفاده کنیم


21/8/88 :: 7:47 عصر


امید رجائی


خب
البته از پشت کوه نیومدیم و با قیمت های خونه و سطح درآمد ها و مشکل
بیکاری و این چیز ها خودمون داریم دست و پنجه نرم میکنیم، اما واقعاً چند
در صد مجرد هایی که ازدواج نکردند فقط و فقط مشکل مالی داشتند ؟
استهبان
خوبی که داره اینه که حدود هفتاد در صد دانشجو هاش پسر هستند و تعداد
زیادی آدم مجرد و به سن ازدواج رسیده اونجا هست . و این امکان رو به من
داده تا با خیلی ها در مورد ازدواج صحبت کنم .
تنها نتیجه ای که از دیر ازدواج کردن پسر ها گرفتم دو تا چیز بیشتر نبود :
1- نداشتن انگیزه مناسب برای ازدواج
2- مشکل مالی و اقتصادی
» نکته اول به مراتب مهم تر و مبتلا به تر از مورد دومه ، بر خلاف اون چیزی که فکرشو میکنید .
جملاتی
از این دست که کدوم آدم عاقلی برای یک لیوان شیر میره یه گاو میخره ( بلا
نسبت جمیع خانم ها ) و یا اینکه آدم برای هوسش یکی دیگه رو هم بدبخت
نمیکنه و یا اینکه مگه خر کله آدم رو کنده باشه توی این دوره زمونه بره زن
بگیره و ....
و اگر بشینی باهاشون حرف بزنی میبینی هیچ کس تا حالا
ننشسته برای این آدم 24 – 25 ساله توضیح بده ، انگیزه های دیگری هم به غیر
از "........" میتونه برای ازدواج وجود داشته باشه . خیلی هاشون تنها مشکل
مجرد موندن رو بحث شهوت میدونند و این انگیزه اونقدر ها قوی نیست تا یه
جوون رو به تن این همه مشکل ازدواج بندازه .
 یا شاید هم اینجوری فکر
میکنند که ازدواج راه به صرفه ای برای رفع مشکل جنسی نیست و راه های دیگر،
زود بازده تر و در دست تر و ارزانتره .
نبود هدف در زندگی و یا داشتن هدف های کوچک و مقطعی ، هیچ جایگاهی رو برای ازدواج در ذهن جوون مملکت ما باز نمیکنه .
»
اوج هدف و دیدگاه پسر های این سن اینه که : درسمو تموم میکنم , دو سال
میرم سر بازی بعدش هم دو سه سال میرم سر یه کاری، به یه پول و پله ای که
رسیدم اون موقع زن میگیرم . خب این پروسه یعنی شما زودتر از 30 سالگی
نمیتونی زن بگیری و این یعنی فاجعه .
 بابایی که حداکثر از 18 سالگی
فهمیده دنیا دست کیه و 12 سال نیاز های عاطفی و روحی و فطری خودش رو یا
سرکوب کرده و یا اینکه از راه غیر صحیح ارضاء کرده ، الان میتونه مرد یک
خونه گرم و آرام و مقدس باشه ؟؟؟؟؟؟
این آدم مطمئناً عقده ها و کمبود هایی داره که فردا سر زن و بچش خالی میکنه . و این یعنی طلاق رسمی یا طلاق عاطفی !
شاید این بی انگیزگی در ازدواج به همون بحث بی هویتی و بی هدفی در زندگی برسه که در طول همه .
»
اونجا همه میان دانشگاه که درس پاس کنند . همین . زندگی میکنند که درس پاس
کنند . نهار میخوردند که درس پاس کنند . چرا ؟ چون درآمد خودشون رو منوط
به این مدرک میدونند . پس باید زود تر درس پاس کنند تا بتونند درآمد داشته
باشند و بعد بتونند زن بگیرند !!!!! یعنی تنها راه حل به زن رسیدن از
دیدگاه اینها درس پاس کردنه .
از اینجا وارد قسمت دوم هم میتونیم
بشیم . اقتصاد ! بلوغ اقتصادی . من نمیگم بلوغ اقتصادی شرط مناسبی برای
ازدواج نیستا ، اما آیا فقط همین کفایت میکنه ؟ یعنی اگر مثلا یه پسر 18
ساله، بابای پولدارش بمیره و یهو یک میلیارد تومان بهش ارث برسه میتونه
شوهر مناسبی برای خانمش باشه ؟
بد نیست برید توی راهرو های دادگاه ها
ببینید چند در صد زن ها بیشتر از اینی که از نبود بلوغ اقتصادی مرد رنج
میبرند ، از بلوغ فکری و اجتماعی شوهرشون رنج میبرند . چیز هایی که اصلاً
توی جامعه ی ما روش کار نمیشه . مردهایی که هنوز اراده ندارند ، بچه اند ،
تکیه گاه مناسبی از لحاظ روحی و فکری نیستند . زود رنجند . مامانیند ،
رفیق بازند ، هوس بازند و .... .
موقعی که به طلاق های فامیل نگاه میکنید کدوم مشکل رو مایه طلاقها تلقی میکنید . اقتصادی یا روحی ؟ ؟ ؟ ؟
»
حالا نمیشه تمام مشکلات دیر ازدواج کردن رو هم گردن آقایون انداخت اما من
فکر میکنم با توجه به سنت خواستگاری مرد از زن در ایران ، سهم بزرگی از
ترشیده شدن دخترای مملکت ما رو پسر های بی عرضه ای میبرند که عرضه ندارند
هم درس بخونند و هم کار بکنند . درسته که سخت میشه این کار رو کرد اما
شدنیه .
 معمولاً آدمهایی که مدرک گرفتن رو شرط سر کار رفتن میدونند،
ذهنیت خیلی ماورایی هم از زندگی دارند . حقوقی برجی حداقل 2 میلیون تومان
. خونه ای حداقل توی مرکز شهر و یه 206 غراضه ای که بشه باهاش این بر و
اون بر رفت . همچین آدمهایی توی خواستگاری رفتن هم 150 جا خواستگاری میرند
تا یکی رو قبول کنند . کلاً این آدم ها مشکل دارند .
 باز رسیدیم به
نبود طرز فکر واقعی و صحیح از زندگی ! هم دختر مملکت ما و هم پسر ممکلت ما
نمیدونند زندگی بدون مشکل و درد سر و بدبختی نمیشه .
اصلاً بد نیست
یه بار دیگه این سوال رو از خودتون بپرسید که من چرا باید ازدواج کنم ؟
شاید فهمیدید که دارید چه چیز هایی رو از دست میدید .
یادتون باشه ! دیر ازدواج کردن ، حل کردن مسئله نیست ، پاک کردن صورت مسئله است.

"برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی روایت"



21/8/88 :: 9:8 صبح

در «گناه شناسى» از موضوعات بسیار مهم، شناخت «زمینه‏هاى گناه» است؛ چنانکه گفته‏اند: قابلیت قابل، اصل مهم براى تهذیب نفوس است.

 باران که در لطافت طبعش خلاف نیست‏
در باغ لاله روید و در شوره‏زار خس‏
 کسى که مى‏خواهد گناه نکند حتماً باید به زمینه‏هاى گناه توجه کند، وقتى آنها را شناخت به پیشگیرى و درمان آنان بپردازد.
 کمبود
ویتامین‏ها در بدن، انسان را آماده پذیرش میکرب‏ها مى‏کند و یا بیمارى‏ها
را پرورش و گسترش مى‏دهد، پس باید این کمبودها جبران گردد تا زمینه پذیرش
و همچنین زمینه پرورش بیمارى‏ها از بین برود. بنابراین باید «زمینه شناس و
زمینه زدا» باشیم. مثلاً اگر در منزل چاه فاضلابى زمینه‏ساز انواع پشه‏ها
مى‏باشد سمپاشى بیهوده است باید چاه را پر کرد.
 در بررسى زمینه‏هاى
گناه میتواند امور بسیارى را نام برد که هر یک با کمیت و کیفیت خاصى
زمینه‏ساز هستند. اما در اینجا به چند موضوع مهمتر در این رابطه
مى‏پردازیم مانند:
 1- زمینه‏هاى فرهنگى و تربیتى.
 2- زمینه‏هاى خانوادگى.
 3- زمینه‏هاى اقتصادى.
 4- زمینه‏هاى اجتماعى.
 5- زمینه‏هاى روانى.
 6- زمینه‏هاى سیاسى.



منبع: سایت درس هایی از قرآن


ادامه دارد...


21/8/88 :: 1:55 صبح



http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif 1

پدر و
مادرم، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد،
کتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظ شناس - البته حافظ شناس که
مى‌گویم، نه به معناى علمى و اینها، به معناى مأنوس بودن با دیوان حافظ -
و با قرآن کاملاً آشنا بود و صداى خوشى هم داشت.



http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif 2

وقتى بچه بودیم، همه مى‌نشستیم و مادرم قرآن مى‌خواند؛ خیلى هم قرآن را
شیرین و قشنگ مى‌خواند. ما بچه‌ها دورش جمع مى‌شدیم و برایمان به مناسبت،
آیه‌هایى را که در مورد زندگى پیامبران است، مى‌گفت. من خودم اوّلین بار،
زندگى حضرت موسى(ع)، زندگى حضرت ابراهیم(ع) و بعضى پیامبران دیگر را از
مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآن‌که مى‌خواند، به آیاتى که نام
پیامبران در آن است مى‌رسید، بنا مى‌کرد به شرح دادن.



http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif 3

بعضى از شعرهاى حافظ که هنوز - بعد از سنین نزدیکِ شصت سالگى - یادم است،
از شعرهایى است که آن وقت از مادرم شنیدم. از جمله، این دو بیت یادم است:



سحر چون خسرو خاور عَلَم در کوهساران زد   به دست مرحمت یارم در امّیدواران زد

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند   گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند



http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif 4

(مادرم) خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده و فرزندانش را هم - البته مثل
همه‌ى مادران - دوست مى‌داشت و رعایت آنها را مى‌کرد. پدرم عالِم دینى و
ملّاى بزرگى بود. برخلاف مادرم که خیلى گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود،
پدرم مردى ساکت، آرام و کم حرف مى‌نمود؛ که این تأثیرات دوران طولانى
طلبگى و تنهایى در گوشه‌ى حجره بود. البته پدرم تُرک زبان بود - ما اصلاً
تبریزى هستیم؛ یعنى پدرم اهل خامنه‌ى تبریز است - و مادرم فارس زبان. ما
به این ترتیب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان ترکى آشنا شدیم و
محیط خانه محیط خوبى بود. البته محیط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل کوچکى
بود. شرایط زندگى، شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها در وضع کار ما
اثر مى‌گذاشت.



http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif 5

چیزى که حتماً مى‌دانم براى شما جالب است، این است که من همان وقت، معمّم
بودم؛ یعنى در بین سنین ده و سیزده سالگى - که ایشان سؤال کردند - من
عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همین‌طور. از اوایلى که به
مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مى‌رفتم، زمستان
که مى‌شد، مادرم عمامه به سرم مى‌پیچید.



http://farsi.khamenei.ir/ndata/frame1/880323-3_t1.jpg



مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پیچیدن
را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه مى‌پیچید و به مدرسه مى‌رفتیم. البته اسباب
زحمت بود که جلوِ بچه‌ها، یکى با قباى بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً
مقدارى حالت انگشت‌نمایى و اینها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شیطنت و
این‌طور چیزها جبران مى‌کردیم و نمى‌گذاشتیم که در این زمینه‌ها خیلى سخت
بگذرد.



http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif 6

دورانهاى کلاس اوّل و دوم و سوم را که اصلاً یادم نیست و الان هیچ
نمى‌توانم قضاوتى بکنم که به چه درسهایى علاقه داشتم؛ لیکن در اواخر
دوره‌ى دبستان - یعنى کلاس پنجم و ششم - به ریاضى و جغرافیا علاقه داشتم.
خیلى به تاریخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در
درسهاى دینى هم خیلى خوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مى‌خواندم -
قرآن‌خوانِ مدرسه بودم - یک کتاب دینى را آن وقت به ما درس مى‌دادند - به
نام تعلیمات دینى - براى آن وقتها کتاب خیلى خوبى بود؛ من تکّه‌هایى از آن
کتاب را که فصل، فصل بود، حفظ مى‌کردم.



http://farsi.khamenei.ir/image/home/rect-1-n.gif 7

به‌هرحال، گاهى انسان به فکر آینده مى‌افتد؛ اما من از این‌که چه زمانى به
فکر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. این‌که در آینده‌ى زندگى خودم، بنا بود
چه شغلى را انتخاب کنم، از اوّل براى خود من و براى خانواده‌ام معلوم بود.
همه مى‌دانستند که من بناست طلبه و روحانى شوم. این چیزى بود که پدرم
مى‌خواست و مادرم به شدّت دوست مى‌داشت. خود من هم علاقه‌مند بودم؛ یعنى
هیچ بى‌علاقه به این مسأله نبودم.



اما این‌که لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛
به خاطر این بود که پدرم با هر کارى که رضاخان پهلوى کرده بود، مخالف بود
- از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمى‌داشت همان لباسى را که
رضاخان به زور مى‌گوید، بپوشیم. مى‌دانید که رضاخان، لباس فعلى مردم را که
آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل کرد.
ایرانیها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مى‌پوشیدند. او اجبار کرد که
بایستى این‌طور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید!



پدرم این را دوست نمى‌داشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس
معمولى خودش که لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و
روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مى‌خواست، هم مادرم مى‌خواست، خود
من هم مى‌خواستم. من دوست مى‌داشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس
طلبگى را در داخل مدرسه شروع کردم.



گفت و شنود با جمعی از نوجوانان و جوانان 76/11/14


21/8/88 :: 1:48 صبح




اگر دانشگاه خوب قبول بشیم می گن با سهیمه قبول شدن.
اگر دانشگاه خوب قبول نشیم می گن بی سواد هستن.



اگر پولدار باشیم می گن پول مردم رو بالا کشیدن!
اگر پولدار نباشیم میگن یه مشت پاپتی هستند.



اگر وبلاگ بنویسیم می گن شما رو چه به وبلاگ نوشتن؟!
اگر وبلاگ ننویسیم می گن امل هستند!



اگر درباره زنان بنویسیم می گن فمینیست هستند.
اگر درباره زنان ننویسیم می گن مردسالار هستند.



اگر روسری رنگی بپوشیم می گن چادری ها عقده ای هستن!
اگر روسری مشکی بپوشیم می گن چادری ها افسرده هستن!



اگر زود ازدواج کنیم می گن ترسیدن بمونن رو دست بابا مامانشون.
اگر زود ازدواج نکنیم می گن ترشیده هستن.



اگر کاندیدامون رأی بیاره می گن تقلب کردن.
اگر کاندیدامون رأی نیاره می گن مردم شما رو نمی‌خوان.



اگر از دولت انتقاد کنیم می گن مگه همین شما بهش رأی ندادید؟!
اگر از دولت انتقاد نکنیم می گن چشماتونو به روی حقایق بستید.



اگر دولتمون وزیر زن معرفی کنه می‌گن می‌خواد استفاده ابزاری کنه.
اگر دولتمون وزیر زن معرفی نکنه می‌گن تبعیض جنسیتی قائل شده.



اگر بمیریم می گن خواستن از زیر مسئولیت شانه خالی کنن!
اگر نمیریم می گن جای ما رو تنگ کردن!

.drahmadinezhad.blogfa

18/8/88 :: 2:11 صبح

این شعر به بهانه جشن تولد اخیر ...سروده شده است؛
چرا که ....و موسوی و دوستانشان خودشان فتنه و آشوب را کلید زدند و به
جای شیرین‌کامی از آن انتخابات عظیم، کام ملت غیور ایران را تلخ کردند و
حالا در این میان، خیلی راحت برای خود جشن تولد می گیرند...


به به سلام ! جشن تولد گرفته ای


عیشی برای دور و بر خود گرفته ای




فصلی گذشت، سینه مردم کباب شد


بازی بچه های وطنم هم خراب شد


فصلی گذشت ، خون به دل عشق کرده ای


با خون ریخته ...بله .. عشق کرده ای


حالا برای شادی خود کیک را بخور


چاقو بکش به سینه من ،حنجرم ببر


یک تکه از جگرم را  به لب بکش


خورشید شهر مرا رنگ شب بکش


فصلی گذشت ، فصل دگر را خراب کن


یک تکه دیگر از جگرم را کباب کن


چاقو بکش وطنم را دو تکه کن


این من ..بزن.. بدنم را دو تکه کن


فصلی گذشت، فتنه و آشوب می کنی


آتش بزن به وطن ، خوب می کنی


 یادت که هست جشن وطن را بهم زدی


با خون پاک جوانان شکم زدی


کادو چه لازم است برایت بیاوریم؟


فصلی پر التهاب و خیانت بیاوریم؟


حالا برقص فصل دگر را خراب کن


با خون چند نفر دیگر خضاب کن


چاقو بکش تکه ی این کیک را بخور


کافی اگر که نیست گلوی مرا ببر


منبع: کرکسهای سبز


لیست کل یادداشت های این وبلاگ


منوى اصلى

خانه v
شناسنامه v
پارسی بلاگv
پست الکترونیک v
 RSS  v

درباره خودم

پیوندهای روزانه

template designed by Rofouzeh