|
آب،آینه،آفتاب | |||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
صدای پای آب
v امروز : 4 بازدید v دیروز : 10 بازدید v کل بازدیدها : 6120 بازدید
پرسپولیس[7] . رهبری[2] . فارس[2] . ازدواج[2] . استاندار . اگر . گناه . مبارزه . مترو . مختار،فتنه88 . مقام معظم رهبری . وبلاگ . وزرا،دهم . یه سیلی ویه بوسه . زمین . ستاد . سخنرانی . شعر . شهید . شیمیایی . ضرغامی . عشق . پول . تبریک . خاطرات . دل نوشته . دولت . .... . GPRS . GPS . آرامش،ورزش،گذشته،لحظهای زیبا،لبخند،یاد خدا .
|
انتظار چیست؟ انتظار دست قاهر قدرتمند الهی ملکوتی است که باید بیاید و با کمک همین انسان ها سیطره ظلم را از بین ببرد و حق را غالب کند و عدل را در زندگی مردم حاکم کند و پرچم توحید را بلند کند. انسان ها را بنده ی واقعی خدا بکند. باید برای این کار آماده بود . . . انتظار، رها کردن و نشستن برای اینکه کار به خودی خود صورت بگیرد، نیست. انتظار، حرکت است. انتظار آمادگی است ..... انتظار فرج یعنی کمر بسته بودن، آماده بودن، خود را از همه جهت برای آن هدفی که امام زمان(عج) برای آن هدف قیام خواهد کرد، آماده کردن. نویسنده : استاد
زندگینامه مبارزاتی مقام معظم رهبری بسم الله الرحمن الرحیم ![]() در سال 1318 در مشهد متولد شدم. پیش از پایان دوره دبستان، تحصیلات علوم دینی را شروع و پس از طی دورههای معمول و حضور در درس اساتید سطح و خارج مشهد مانند «مرحوم حاج شیخ هاشم قزوینی» و «مرحوم آیت الله میلانی» در سال 1336 به نجف اشرف مشرف شدم. علیرغم جاذبه درسهای بزرگ و معروف آیات عظام حکیم، خوئی، شاهرودی، زنجانی و بجنوردی که در مدت کوتاه اقامتم در آن حوزه کهن از همه آنها بهره بردم بخاطر ضرورتهای خانوادگی ناگزیر از مراجعت شدم؛ ولی اوائل سال 37 مشهد را به عزم سکونت در حوزه قم ترک کردم. درس «مرحوم آیت الله العظمی بروجردی»، «حضرت آیت الله العظمی امام خمینی» و «آیت الله حائری» نخستین درسهایی بود که در آن حضور یافتم و تا سال 1343 که به مشهد بازگشتم نزد اساتید معروف قم، فقه و اصول و فلسفه را تلمذ کردم. در سال 41 که نهضت عظیم اسلامی از حوزه آغاز شد جریان تند و پرجاذبه آن که هر کسی را به خود دعوت و در خود حل میکرد مرا که از پیش، اندیشههای روشنفکرانه و انقلابی را در ذهن و دل جای داده، و به آن به چشم آرمان و آرزویی عزیز نگریسته بودم، بطور طبیعی با خود می برد، و برد. از جمله فعالیتهایی که یادآوریاش مرا راضی میکند کار مستمر من از سالهای 46 و 47 در حوزه علمیه مشهد بر روی عدهای از طلاب و فضلای جوان است. کلاسهای ویژه و مخفی اسلامشناسی که برای عدهای از این جوانان مستعد و پرشور تشکیل و تدریجاً توسعه میدادم از اینجا فصل تازه زندگی من باز شد. بجز تلاشهای مداوم و معمول که بیشترین فعالیت عناصر جوان و مبارز آن روز حوزه را تشکیل میداد، نخستین مأوریت ویژه من بردن پیام امام برای آیت الله میلانی و علمای خراسان درباره برنامه درگیری محرم 42 و سپس عزیمت به بیرجند برای اجرای آن برنامه بود که همزمان در همه نقاط کشور اجرا میشد. اولین دستگیری من نیز در همین سفر انجام گرفت. مقارن روزهای پر حادثه 10 و 12 محرم 83 (15 خرداد خونین) ، در بیرجند مرا دستگیر و به مشهد اعزام و در بازداشتگاه لشگر مشهد زندانی کردند. پس از آزادی به قم بازگشتم و در اواخر همان سال (بهمن 42) برای مأموریتی مشابه به زاهدان رفتم، این سفر نیز سرنوشت مشابهی با سفر قبلی داشت. برنامه سخنرانی های پرشور و افشاگر از نیمه ماه با دستگیری من متوقف ماند. پس از دستگیری مرا به تهران و در قزلقلعه زندانی کردند. در سال 43 در قم طرح تشکیلات نوین حوزه و ایجاد یک سازمان سیاسی پنهان را با عدهای از مدرسین و فضلای معروف قم ریختیم. این تشکلیات پس از مدتی کشف و چند نفر از چهرههای معروف آن دستگیر شدند و من و چند نفر دیگر مدتی در حدود یک سال متواری و پنهان بودیم. پس از آنکه به مشهد برگشتم، ضمن ادامه شرکت در دروس عالی حوزه، به تدریس سطوح عالی و تفسیر اشتغال یافتم. مهمترین اشتغال من در این سالها (43 تا 46) فعالیتهای پایهای (ایدئولوژیک و سیاسی) در سطح حوزه و دانشگاه و به تدریج بعدها در سطح کلی جامعه در مشهد بود که در حقیقت سرچشمه اصلی بیشتر حرکت های تند انقلابی در همان سالها و سالهای بعد محسوب میگشت. جلسات درسی بزرگ و پرجمعیت من در تفسیر و حدیث و اندیشه اسلامی، در دیگر شهرها و در تهران نیز نظایر زیادی نداشت. همین فعالیتها به اضافه فعالیتهای نوشتنی بود که به بازداشتهای متوالی من در سالهای 46 و 49 منتهی شد. از سال 48 که زمینه حرکت مسلحانه در ایران محسوس بود حساسیت و شدت عمل دستگاههای جاری رژیم پیشین نیز نسبت به من که به قرائن دریافته بودند چنین جریانی نمیتواند با افرادی از قبیل من در ارتباط نباشد، افزایش یافت. سال 50 مجدداً و برای پنجمین بار به زندان افتادم. برخوردهای خشونتآمیز ساواک در زندان آشکارا نشان میداد که دستگاه از پیوستن جریانهای مبارزه مسلحانه به کانونهای تفکر اسلامی بشدت بیمناک است و نمیتواند بپذیرد که فعالیتهای فکری و تبلیغاتی من در مشهد و تهران از آن جریانها بیگانه و برکنار است. ![]() پس از آزادی، دایره درسهای عمومی تفسیر و کلاسهای مخفی ایدئولوژی و... گسترش بیشتری پیدا کرد. در سالهای میانه 50 و 53 فعالیتهای حاد اسلامی و مبارزات پنهانی و نیز مبارزات پایهای انقلابی در مشهد بر محور تلاشهایی دور میزد که در سه مسجد "کرامت"، "امام حسن(ع)" و "میرزا جعفر" انجام مییافت. مهمترین کلاسهای عمومی درسهای تفسیر و ایدئولوژی من، در این سه مسجد تشکیل میشد و هزاران نفر را در هفته با تفکر انقلابی اسلام آشنا میکرد و آنها را نسبت به فداکاری و مبارزه بیقرار میساخت. دقیقاً به همین دلیل نیز بود که این دو کانون مقاومت و روشنگری با یورشهای وحشیانه ساواک تعطیل شد و بسیاری به جرم شرکت در آن یا کارگردانی جلسات آن به بازداشت یا بازجویی دچار شدند. با تعطیلی این مراکز جو نارضایتی عمومی روشنفکران و نسل به پا خاسته در مشهد به من امکان میداد که جلسات کوچک و خصوصی را هر چه بیشتر گسترش دهم و در محیطهای امنتر، آزادانهتر و بیپردهتر شور انقلابی را در جوانها برانگیزم و به موازات آن دامنه فعالیتهای خود را تا شهرهای دیگر خراسان و سایر نقاط کشور بگسترانم. در همه این چند سال، طلاب و فضلای جوانی که از من آموخته بودند به شهرستانها گسیل میشدند و آتش مقدس در حوزهای وسیعتر منتقل می شد. با استفاده از فرصتی استثنائی، یکی از جلسات بزرگ گذشته را زیر نام "درس نهج البلاغه" به طور هفتگی دوباره شروع کردم. این جلسه که در مسجد امام حسن(ع) مشهد تشکیل میشد مجدداً محور بیشترین تلاش اسلامی مبارزان شد و گفتار امام علی (ع) که با شرح و توضیح، تدریس و در جزوههای پلیکپی شده (به نام پرتوی از نهج البلاغه) دست به دست میگشت همچون برق صاعقهای فضای گرفته شهر شهادت را روشن میساخت. سال 53 برای من یادآور این حرکت علوی کوبنده است. ساواک مشهد که نمیتوانست آن مرکز عظیم تبلیغاتی را کانون تبلیغات انقلابی اسلامی ببیند و تحمل کند در فکر چاره بود، بارها مرا احضار و تهدید کردند. همواره جاسوسهای خود را در اطراف خانه و مسیر من گماشتند، افراد بسیاری از نزدیکان و دستاندرکاران فعالیتهای سیاسی و تبلیغاتی مرا بازداشت کردند، احساس کرده بودند که این تلاش عظیم تبلیغاتی نمیتواند از فعالیتهای سیاسی پنهان جدا باشد. کوشیدند ارتباطات مرا کشف کنند و بالاخره در دیماه 53 ناگزیر شدند با یورش به خانهام مرا بازداشت و بسیاری از یادداشتها و نوشتجات مرا ضبط کنند. این ششمین و سختترین بازداشت من بود. به تهران و زندان کمیته مشترک در شهربانی فرستاده شدم و مدتها در سلولی با سختترین شرایط و همواره با بازجوییهای دشوار ـ در وضعی که فقط برای آنان که آن شرایط را دیدهاند قابل فهم است ـ نگه داشته شدم. در این بازداشت نیز مانند سال 50 چون ساواک ارتباط من با تلاشهای پنهانی و نقش من در گردآوری نیروهای ضد رژیم و بسیج آنها را جدی می گرفت، شدت عمل و خشونتی جدی به خرج داد. در پائیز سال 54 از زندان آزاد شدم و به مشهد برگشتم و دوباره همان تلاش و همان برنامه. البته دیگر هرگز به من امکان تشکیل کلاسها و برنامههای عمومی داده نشد، همچنانکه از ده سال پیش از آن تا آخر، هرگز اجازه خروج از کشور به من داده نشده بود و داده نشد. از جمله فعالیتهایی که یادآوریاش مرا راضی میکند کار مستمر من از سالهای 46 و 47 در حوزه علمیه مشهد بر روی عدهای از طلاب و فضلای جوان است. کلاسهای ویژه و مخفی اسلامشناسی که برای عدهای از این جوانان مستعد و پرشور تشکیل و تدریجاً توسعه میدادم، از جمله مهمترین عواملی بود که جریان انقلاب اسلامی را در حوزه وسیع خود شدت و عمق میبخشید. در سال 56 به اتفاق جمعی از برادران روحانی و فضلای بزرگ تهران و قم طرح جامعه روحانیت مبارز سراسر کشور را ریختیم که از نخستین پایههای حزب جمهوری اسلامی محسوب میگردد. در اواخر 56 به دنبال دستگیری شبانه و بسیار خشونت آمیز مزدوران ساواک، برای مدت سه سال به "ایرانشهر" تبعید شدم که در اواسط 57 با اوجگیری مبارزات عمومی پایان یافت. پس از بازگشت از تبعیدگاه به مشهد رفتم و در صفوف مقدم مبارزات مردم قرار گرفتم. در اواخر دیماه 57 به فرمان امام به تهران آمدم و دریافتم که از سوی معظم له به عضویت شورای انقلاب برگزیده شدهام. در اوایل اسفند 57 حزب جمهوری اسلامی را با اشتراک 4 نفر از برادران اعلام کردم و از آن پس به ترتیب در مسؤولیتهای شورای مرکزی حزب، معاونت وزارت دفاع و نمایندگی شورای انقلاب در آن وزارتخانه، سرپرستی سپاه پاسداران و امامت جمعه تهران انجام وظیفه کردهام. از سالهای 42 و 43 به کار نوشتن پرداختم. آثاری چند از تألیف و ترجمه دارم، بعضی چاپ شده است مانند "صلح امام حسن (ع)"، "مسلمانان در نهضت آزادی هندوستان"، "گفتاری در باب صبر"، "آینده در قلمرو اسلام"، "ادعانامه ای علیه تمدن غرب"، "از ژرفای نماز"، "طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن"، "زندگی سیاسی امام صادق(ع)"، "درست فهمیدن اسلام" و ... و تعدادی که هنوز در اختیار عموم قرار نگرفته است.
منبع: کتاب دیدگاهها ؛ نوشته سید علی خامنهای رییس جمهور محبوب؛ انتشارات تشیع، قم: خرداد 1362؛ صص 1 تا 7.
تنظیم از گروه هنر مردان خدا - تبیان نویسنده : استاد
قبل از اینکه بخونی یه صلوات برای سلامتی امام زمان ومقام معظم رهبری sendکن: از روزی که متولد شدم اسم شهید رو تو گوشم میخوندند حرف از شهامتشون بود،مدت اول فکر میکردم که اونا آسمانی اند ،اونا انرژی خارق العاده دارند ،بعد از اون سوالاتی که تو ذهنمون رشد میکرد:بخاطر چه رفتن؟چی جوری دل از خونه ،پدر ومادر (دوتا عزیز که هر چی ازشون بگم کم گفتم_آسمونی اند)،دوست نداشتن زندگی کنند؟نمیخواستند درس بخونند ؟فکر آیندشون نبودند؟به اجبار رفتند جبهه؟مگه جبهه چه خبر بود ؟ کم کم هر چی بزرگتر میشدم،جوابامو کم وبیش کامل میگرفتم ،یکی از اون کبوتر های پرواز کره "دایی"خودم هم که هنوز کامل از زندگیش چیزی نمیدونم اسمش عیسی بود،پنجشنبه که میشد با ذوق وشوق به طرف قبور شهدا میرفتم در راه رفتن که خودمو برای صحبت با دایی آماده میکردم هرچند که بخاطر اعمال یک هفتم خجالت میکشیدم ولی باز امیدوار بودم که پیش کسانی که لازم باشه شفاعتم کنه........الان میفهمم که همیشه میگن"شهدا زنده اند وما مرده"یعنی چه؟شاید تکراری باشه ولی این همه رفاه که ما داریم فقط برای اینه که شهدا از جون خودشون گذشتن .اگه اونا نبودن معلوم نبود که چه بلایی سرمون میومد. اونا از جنس خودمون اند ،فقط آدمای مومن وحزب اللهی نبودند،همه نوع ادمی بوده .....اونا ادمای عادی بودند که هر وجب از خاکشون به جونشون بسته بود . به هرحال بعضی وقتها این قدر محو دنیا میشه که یامون میره که اصلا یه شهیدی بوده که ما با خیال راحت زندگی میکنیم ،فکر کنم تابستون دو سال پیش بود یه طرحی تو ذهنم اومد(با خودم فکر کردم که شهدا برای ما همه کار کردن،جونشون دادن،اگر خدا کمک کنه یه نشریه با محوریت زندگی نامه شهدای منطقه خودمون حداقل یه دین کوچکی نسبت بهشون ادا کنم)مدتها بهش فکر کردم با افراد مختلف صحبت کردم اونا خیلی حاضر نبودند _اصلا نمیدونم چطوری به ذهنم خطور کرد؟خب بالاخره با هر زحمتی که بود ولی برای خودم هر شماره که میزدیم انگار یه باری از دوشم کمتر میشد هر چند اگر تا آخر عمر هم کار میردم خسته نمیشدم،ولی تعداد شماره ی نشریه به تعداد شهدامون نرسید (پنج شهید داریم )بخاطر اینکه دانشگاه ثبت نام کرده بودم نشد،این نشریه باعث شد که مراسم ولادت امام زمان_یادواره شهدا برگزار کنیم(چون من در یک روستا زندگی میکنم _برای یک روستا نشریه،یادواره ی شهدا،ولادت امام زمان یه کار خیلی بزرگه ولی اینا ما انجام ندادیم خداییش همش شهدا کمک کردن . "در ضمن اگر دل نوشته ای در مورد شهدا دارید در قسمت نظرات بنویسید تاحداقل .....ما استفاده کنیم نویسنده : استاد
امید رجائی خب "برگرفته از پایگاه اطلاع رسانی روایت" نویسنده : استاد
در «گناه شناسى» از موضوعات بسیار مهم، شناخت «زمینههاى گناه» است؛ چنانکه گفتهاند: قابلیت قابل، اصل مهم براى تهذیب نفوس است. باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شورهزار خس کسى که مىخواهد گناه نکند حتماً باید به زمینههاى گناه توجه کند، وقتى آنها را شناخت به پیشگیرى و درمان آنان بپردازد. کمبود ویتامینها در بدن، انسان را آماده پذیرش میکربها مىکند و یا بیمارىها را پرورش و گسترش مىدهد، پس باید این کمبودها جبران گردد تا زمینه پذیرش و همچنین زمینه پرورش بیمارىها از بین برود. بنابراین باید «زمینه شناس و زمینه زدا» باشیم. مثلاً اگر در منزل چاه فاضلابى زمینهساز انواع پشهها مىباشد سمپاشى بیهوده است باید چاه را پر کرد. در بررسى زمینههاى گناه میتواند امور بسیارى را نام برد که هر یک با کمیت و کیفیت خاصى زمینهساز هستند. اما در اینجا به چند موضوع مهمتر در این رابطه مىپردازیم مانند: 1- زمینههاى فرهنگى و تربیتى. 2- زمینههاى خانوادگى. 3- زمینههاى اقتصادى. 4- زمینههاى اجتماعى. 5- زمینههاى روانى. 6- زمینههاى سیاسى. منبع: سایت درس هایی از قرآن ادامه دارد... نویسنده : استاد
1پدر و مادرم، پدر و مادر خیلى خوبى بودند. مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، داراى ذوق شعرى و هنرى، حافظ شناس - البته حافظ شناس که مىگویم، نه به معناى علمى و اینها، به معناى مأنوس بودن با دیوان حافظ - و با قرآن کاملاً آشنا بود و صداى خوشى هم داشت. 2وقتى بچه بودیم، همه مىنشستیم و مادرم قرآن مىخواند؛ خیلى هم قرآن را شیرین و قشنگ مىخواند. ما بچهها دورش جمع مىشدیم و برایمان به مناسبت، آیههایى را که در مورد زندگى پیامبران است، مىگفت. من خودم اوّلین بار، زندگى حضرت موسى(ع)، زندگى حضرت ابراهیم(ع) و بعضى پیامبران دیگر را از مادرم - به این مناسبت - شنیدم. قرآنکه مىخواند، به آیاتى که نام پیامبران در آن است مىرسید، بنا مىکرد به شرح دادن. 3بعضى از شعرهاى حافظ که هنوز - بعد از سنین نزدیکِ شصت سالگى - یادم است، از شعرهایى است که آن وقت از مادرم شنیدم. از جمله، این دو بیت یادم است: سحر چون خسرو خاور عَلَم در کوهساران زد به دست مرحمت یارم در امّیدواران زد دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند 4(مادرم) خانمى بود خیلى مهربان، خیلى فهمیده و فرزندانش را هم - البته مثل همهى مادران - دوست مىداشت و رعایت آنها را مىکرد. پدرم عالِم دینى و ملّاى بزرگى بود. برخلاف مادرم که خیلى گیرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرم مردى ساکت، آرام و کم حرف مىنمود؛ که این تأثیرات دوران طولانى طلبگى و تنهایى در گوشهى حجره بود. البته پدرم تُرک زبان بود - ما اصلاً تبریزى هستیم؛ یعنى پدرم اهل خامنهى تبریز است - و مادرم فارس زبان. ما به این ترتیب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان ترکى آشنا شدیم و محیط خانه محیط خوبى بود. البته محیط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل کوچکى بود. شرایط زندگى، شرایط باز و راحتى نبود و طبعاً اینها در وضع کار ما اثر مىگذاشت. 5چیزى که حتماً مىدانم براى شما جالب است، این است که من همان وقت، معمّم بودم؛ یعنى در بین سنین ده و سیزده سالگى - که ایشان سؤال کردند - من عمامه به سرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همینطور. از اوایلى که به مدرسه رفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مىرفتم، زمستان که مىشد، مادرم عمامه به سرم مىپیچید. ![]() مادرم خودش دختر روحانى بود و برادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پیچیدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامه مىپیچید و به مدرسه مىرفتیم. البته اسباب زحمت بود که جلوِ بچهها، یکى با قباى بلند و لباس نوع دیگر باشد. طبعاً مقدارى حالت انگشتنمایى و اینها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شیطنت و اینطور چیزها جبران مىکردیم و نمىگذاشتیم که در این زمینهها خیلى سخت بگذرد. 6دورانهاى کلاس اوّل و دوم و سوم را که اصلاً یادم نیست و الان هیچ نمىتوانم قضاوتى بکنم که به چه درسهایى علاقه داشتم؛ لیکن در اواخر دورهى دبستان - یعنى کلاس پنجم و ششم - به ریاضى و جغرافیا علاقه داشتم. خیلى به تاریخ علاقه داشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهاى دینى هم خیلى خوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مىخواندم - قرآنخوانِ مدرسه بودم - یک کتاب دینى را آن وقت به ما درس مىدادند - به نام تعلیمات دینى - براى آن وقتها کتاب خیلى خوبى بود؛ من تکّههایى از آن کتاب را که فصل، فصل بود، حفظ مىکردم. 7بههرحال، گاهى انسان به فکر آینده مىافتد؛ اما من از اینکه چه زمانى به فکر آینده افتادم، هیچ یادم نیست. اینکه در آیندهى زندگى خودم، بنا بود چه شغلى را انتخاب کنم، از اوّل براى خود من و براى خانوادهام معلوم بود. همه مىدانستند که من بناست طلبه و روحانى شوم. این چیزى بود که پدرم مىخواست و مادرم به شدّت دوست مىداشت. خود من هم علاقهمند بودم؛ یعنى هیچ بىعلاقه به این مسأله نبودم. اما اینکه لباس ما را از اوّل، این لباس قرار دادند، به این نیّت نبود؛ به خاطر این بود که پدرم با هر کارى که رضاخان پهلوى کرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شکل از لحاظ لباس - و دوست نمىداشت همان لباسى را که رضاخان به زور مىگوید، بپوشیم. مىدانید که رضاخان، لباس فعلى مردم را که آن زمان لباس فرنگى بود و از اروپا آمده بود، به زور بر مردم تحمیل کرد. ایرانیها لباس خاصى داشتند و همان لباس را مىپوشیدند. او اجبار کرد که بایستى اینطور لباس بپوشید؛ این کلاه را سرتان بگذارید! پدرم این را دوست نمىداشت، از این جهت بود که لباس ما را همان لباس معمولى خودش که لباس طلبگى بود، قرار داده بود؛ اما نیّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مىخواست، هم مادرم مىخواست، خود من هم مىخواستم. من دوست مىداشتم و از کلاس پنجم دبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع کردم. گفت و شنود با جمعی از نوجوانان و جوانان 76/11/14 نویسنده : استاد
اگر دانشگاه خوب قبول بشیم می گن با سهیمه قبول شدن. اگر پولدار باشیم می گن پول مردم رو بالا کشیدن! اگر وبلاگ بنویسیم می گن شما رو چه به وبلاگ نوشتن؟! اگر درباره زنان بنویسیم می گن فمینیست هستند. اگر روسری رنگی بپوشیم می گن چادری ها عقده ای هستن! اگر زود ازدواج کنیم می گن ترسیدن بمونن رو دست بابا مامانشون. اگر کاندیدامون رأی بیاره می گن تقلب کردن. اگر از دولت انتقاد کنیم می گن مگه همین شما بهش رأی ندادید؟! اگر دولتمون وزیر زن معرفی کنه میگن میخواد استفاده ابزاری کنه. اگر بمیریم می گن خواستن از زیر مسئولیت شانه خالی کنن! نویسنده : استاد
این شعر به بهانه جشن تولد اخیر ...سروده شده است؛ به به سلام ! جشن تولد گرفته ای عیشی برای دور و بر خود گرفته ای فصلی گذشت، سینه مردم کباب شد بازی بچه های وطنم هم خراب شد فصلی گذشت ، خون به دل عشق کرده ای با خون ریخته ...بله .. عشق کرده ای حالا برای شادی خود کیک را بخور چاقو بکش به سینه من ،حنجرم ببر یک تکه از جگرم را به لب بکش خورشید شهر مرا رنگ شب بکش فصلی گذشت ، فصل دگر را خراب کن یک تکه دیگر از جگرم را کباب کن چاقو بکش وطنم را دو تکه کن این من ..بزن.. بدنم را دو تکه کن فصلی گذشت، فتنه و آشوب می کنی آتش بزن به وطن ، خوب می کنی یادت که هست جشن وطن را بهم زدی با خون پاک جوانان شکم زدی کادو چه لازم است برایت بیاوریم؟ فصلی پر التهاب و خیانت بیاوریم؟ حالا برقص فصل دگر را خراب کن با خون چند نفر دیگر خضاب کن چاقو بکش تکه ی این کیک را بخور کافی اگر که نیست گلوی مرا ببر منبع: کرکسهای سبز نویسنده : استاد
لیست کل یادداشت های این وبلاگ انتظار چیست؟ |
شناسنامه v پارسی بلاگv پست الکترونیک v RSS v
دکتر پایگاه اطلاع رسانی دولت [3] سایت فوتبال برتر [35] پاسخ به سوالات مذهبی به صورت انلاین [34] صدای پای آب [15] روستای محمله [60] مرکز دانلود نوحه ایران [12] مسعود ده نمکی [25] امتداد [18] روایت [58] باشگاه نانو [14] سایت ها و وبلاگ های مذهبی [53] نشریه پرتو سخن [55] روزنامه کیهان [27] پایگاه اطلاع رسانی رهبری [19] [آرشیو(17)]
| |||||||||||||||||||||||||||||||||
|
template designed by Rofouzeh | |||||||||||||||||||||||||||||||||||